مرکز نشر آثار محمد رضا حدادپور جهرمی-هدف،افزایش ضریب هوش امنیتی مردم است

مُـ...مُـ...مُحمد 3

محمد در فضای خاص طلبگی، دچار سوالات و جالش های بنیادین شده

کتاب چاپی

395/000 تومان

جلد اول و دوم مممحمد را که خاطرتون هست. در جلد سوم، محمد دچار سوالات و جالش های بنیادین شده و حتی تصمیم به انتخاب دین میگیرد. اما باید مراقب باشد که در فضای خاص حجره و طلبگی، و از میان طلبه های رنگارنگ با سمت و سو و عقاید متفاوت، راهش را گم نکند. یک داستان معرفتی و تا حدودی هیجان انگیز در سالهای ابتدایی جوانی محمد، که اگر نبود لطف و عنایت اباعبدلله الحسین علیه السلام....

برای رفتن به کلاس فن ترجمه، حداقل باید از سه گنبد آهنین عبور می‌کردند. یکی؛ جوّ عمومی حوزه بود که اغلب به کسانی که در کلاس زبان شرکت می‌کردند، به چشم متمرّد نگاه می‌کردند. حتی بودند عزیزانی که به کسانی که علاقمند به زبان خارجه بودند، به چشم غرب‌زده‌هایی نگاه می‌کردند که شاید بعداً خطرناک باشند. دوم؛ عیون و کسانی که چشم و گوش حاج آقا و مدیر حوزه بودند. سوم؛ دو نفر مستخدم حوزه که اضافه‌کاری‌شان را با نشستن کنار درِ حوزه و رصد رفت و آمد طلبه‌ها پر می‌کردند. محمد و ابوذر با خود فکر می‌کردند که اولی را با پنهان‌کاری و زبان قُرصی می‌شود از آن عبور کرد تا اتفاقی نیفتد. دومی هم همان دسته اول هستند اما کمی دقیق‌تر اوضاع و احوال طلبه‌ها را رصد می‌کردند که آن هم با پنهان‌کاری می‌شود درصد خطراتش را کاهش داد و اصولاً کاری به جز احتیاط از دستشان برنمی‌آمد. سومی هم می‌شود سرگرمشان کرد. یک بار به بهانه رفتن به دکتر و یک بار هم به بهانه خرید و یک بار هم به بهانه تماس با خانواده و ... اما خب منطقی نبود که هفته‌ای دو سه مرتبه لازم باشد به کلاس برویم و هربار یک بهانه بیاوریم! تا دو سه هفته اول به خیر گذشت. چون محمد و ابوذر آدم‌های کم‌حاشیه‌ای بودند و بخاطر رفت و آمد کمِ آنها به خارج از حوزه در طول هفته، تا دو سه هفته توجه کسی به آنها جلب نشد. حتی آن دو مستخدم هم از آنها علت رفت و آمدشان را پرس‌وجو نکردند. البته ناگفته نماند که با فاصله پنج دقیقه از یکدیگر خارج شدن و یکی دو مرتبه برای آنها نان داغ خریدن و به دستشان دادن و پول نگرفتن هم بی‌تاثیر نبود. اما خب هر آتشی، دود و خاکستر دارد. هر کلاسی، علاوه بر دو سه تا کتاب و جزوه و دفتری که دارد، نیاز به تمرین و ممارست نیز دارد. محمد خیلی حواسش جمع بود که گزگ به دست کسی مخصوصاً محمود ندهد. از آنجا که محمود از آن شب که فرهاد و محمد سر کارش گذاشته بودند، کینه به دل داشت، محمد نباید ذره‌ای آتو به دستش می‌داد. اما ...